محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

573

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آن جاى داد و زير پيكر آتش كرد تا سرخ شد و هر چه در آن بود ذوب شد و در هم آميخت و جرجيس در آن ميان بمرد و چون جان بداد خدا عز و جل بادى سخت فرستاد كه آسمان را از ابرى سياه و ظلمانى پر كرد كه رعد و برق و صاعقه پياپى داشت و توفانى فرستاد كه ديارشان را پر از دود و ظلمت كرد كه ما بين آسمان و زمين سياه و ظلمانى شد و روزها با حيرت و ظلمت بسر كردند و شب از روز ندانستند . و خدا عز و جل ميكائيل را فرستاد و پيكرى را كه جرجيس در آن بود بر - داشت و چنان به زمين كوفت كه از شدت آن مردم شام به وحشت افتادند و همگى در يك لحظه آن را بشنيدند و از شدت هول بر وى در افتادند و پيكر درهم شكست و جرجيس زنده از آن در آمد و چون بايستاد و با قوم سخن گفت ظلمت برخاست و ما بين آسمان و زمين روشن شد و قوم به خود آمدند و يكىشان كه طرقبلينا نام داشت گفت : « اى جرجيس ميدانم كه اين عجايب از عمل تو يا از عمل پروردگار تو است . » اگر عمل پروردگار تو است از او بخواه تا مردگان ما را زنده كند كه در اين قبرها كه مىبينى مردگان داريم كه بعضىشان را مىشناسيم و بعضى از آنها پيش از روزگار ما مرده‌اند ، خدايت را بخوان تا زنده شان كند و چنان شوند كه بوده‌اند و آنها را كه مىشناخته‌ايم به بينيم و آنها را كه نمىشناسيم قصه خويش با ما بگويند . » جرجيس به دو گفت : « ميدانى كه خدا با شما چنين مدارا كند و اين همه عجايب وا نمايد تا حجت خويش كامل كند و مستحق خشم وى شويد . » آنگاه بگفت تا قبرها را بكندند كه استخوان و خاك در آن بود . سپس بدعا پرداخت و هنوز كسان از جاى نرفته بودند كه هفده كس ، نه مرد و پنج زن و سه كودك را بديدند و يكيشان پيرى فرتوت بود و جرجيس به دو گفت : « اى پير نام تو چيست . » گفت : « نام من يوبيل است . »